تبلیغات
paeiz - نا آشنا...
پنجشنبه 17 آذر 1390

نا آشنا...

   نوشته شده توسط: FatemeH .    


باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرو داره یک نبرد 

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه ی لبهای من

تشنه ای سیراب شد,سیراب شد

باز هم در بستره آغوشه من

رهرویی در خواب شد,در خواب شد

بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز

خود نمیدانم چه میجویم در او

عاشقی دیوانه میخواهم که زود

بگذرد از جاه و مالو آبرو

او شراب بوسه میخواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذتو غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من میگوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او میگویم ای نا آشنا

بگذر از من,من تو را بیگانه ام

آه از این دل,آه از این جام امید

عاقبت بشکستو کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند



*فروغ فرخزاد*


fateme
سه شنبه 7 خرداد 1392 10:37 ق.ظ
سلام وخسته نباشی مرسی واقعا خیلی قشنگ بود مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر